من خواب دیده ام که کسی می آید......
من خواب یک ستاره را دیده ام.....
و پلک چشمم هی می پرد ..... و کفشهایم هی جفت می شوند ... و کور شوم اگر دروغ بگویم...
من خواب آن ستاره را وقتی که خواب نبودم دیدم ......
کسی می آید .... کسی بی صداتراز همیشه .....کسی دیگر .... کسی بهتر ....
کسی که مثل هیچکس نیست ..... و مثل آنکسیست که باید باشد .....
چرا من اینهمه کوچک هستم ..... که در خیابانها گم می شوم .... چرا پدر که
اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود .... کاری نمی کند که آنکسی که
به خواب من آمده است ، آمدنش را جلو بیاندازد......
من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....
چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند.....؟
من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....
کسی می آید ... کسی که در دلش با ماست ..... در نفسش با ماست ....در صدایش با ماست ...
کسی می آید .... بی صداتر از همیشه ....
کسی می آید ..... کسی از باران .... کسی از صدای شرشر باران ..... از میان
پچ پچ گلهای اطلسی ...... کسی که مثل هیچکس نیست .....
من خواب دیده ام.....