پس لطفا دیگه کامنت نزارین چون چک نمیشه.......
pashimoonam az tak take karam.....:az inke ghadam mizadam be yadet zire baran......az inke tooye oje sakhti be yadet mishodam aram.....az inke to ro sharik kardam tooye hame ghose ham....
شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

once upon a time in a quiet town on an empty street
there is a beautiful magic music box and inside the music box live the girl
the girl so innocent
so pretty.but so alone
and she would sit everyday on her pedstal day and night.
and she would dream of the moment when someone would find her.
someone whit key the music box
and she would think someone......

کلامم را پذیرا باش زیرا دردی را با آن بیان کردم که احساس شهامت
بیانش را نداشت
.صداقتم را دریاب , زیرا به امید صداقتت نوشتم
دستم را بگیر ,زیرا گرمی دستانت مرا بدین جا کشاند
نامم را بخوان , زیرا به امید این نامیدن وجود بی وجودم را
...........عشقم را پذیرا باش, زیرا تنها حقیقت است
درد دلم را بشنو, زیرا تاب و تحملش را ندارم
.دردم را دوا کن زیرا خودت در پی درمان صداقت رابر دیواره
حقیقت عشقم نهادی
حسادت و شهامتم را گرفتی, وجود نا چیزم را نامیدی و دردم را با کلام گفتی
:جزای تمام این گناهان تنها این است که: ای طبیب دل
کاش پائیز بودم......کاش پائیز بودم.
کاش چو پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های ارزو هام یکایک زرد وی شد
افتاب دیدگانم سرد می شد
اسمان سینه ام پر درد می شد
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم ...... وحشی و پرشور و رنگ امیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...شعری اسمانی

ای ستاره ها که بر فراز اسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
اری این منم که درد ل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟؟؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او اخر ان نوای گرم عاشقانه مرد؟؟؟
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
رفته است و عشقش از دلم نمی رود چه شد که او مرا نخواست؟؟؟
ای ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟؟

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا من رو مثل قصه فراموش می کنی
هیچوقت ارزو نداشتم یک ستاره تو اسمون باشم
هیچوقت از زمین جدا نبودم با ستاره اشنا نبودم
روی خاک ایستادم
با تنم که مثل ساقه ی یک گیاه باد و افتاب رو میمکه
تا زندگی کنه!!!
جز طنین یک ترانه جست و جوی نمی کنم.
بر جدار کلبه ام که زندگیست با خط سیاه عشق
یادگاری می نویسم......

ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
آنسوي دستانت
کلامي بهخطا ميرود.......................
در غربت.
اينسوي چشمانت......
هر کلام من
بازخواهد گشت بر لبان تو..............
![]()
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حاقظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدت خدا خدا خدا کنم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات و بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
به موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راسیتی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم به رهگذر
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه
ای کاش منم تو آسمون به مرغ دریایی بودم
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
ای کاش بدونی چشمات و به ثد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی کرگ گلای مریمه
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلای شمعدونی
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها
نمی روم
من گمشده ی توام
بیا و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرددیگر سراغ شعله اتش را از من نگیر می
من برای تو پیدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند.
رفتم مرا ببخش و نگو که بی وفا بود
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پر از درددر وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم نگو.نگو که چرا رفت؟؟؟ ننگ بود
رفتم که گم بشم مثل یک قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان
خواستم شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر نگرد.....
ميان دو انسان.چنين نزديك
چقدر فاصله؟؟؟
چقدر ماندن در هاله ي تبسم و شرم؟؟؟
چقدر بودن در پرده ي سكوت و نگاه؟؟؟
چقدر بايد سر كرد بي نوازش او
چقدر؟؟؟
بشر چقدر به درمان عشق درمانده است
مگر چقدر ازين عمر بي ثمر مانده ست؟؟؟
مگر چه كاري خوش تر از دوست داشتن است؟؟؟
چقدر پرسه زدن در خيال.با اندوه؟؟؟
چقدر بي تو دنبال خويش گرديدن
كوير حوصله را با تو در نورديدن؟
ميان جان دو عاشق چنين به هم نزديك
چقدر بايد مشتاق ماند و صبور چقدر بايد نزديك بود و از هم دور؟؟؟
چقدر؟؟؟!
شادم كه در شرار تو مي سوزم
شادم كه در خيال تو مي سوزم
پنداشتي كه چون ز تو بگسستم ديگر مرا خيال تودر سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين اتش
بر جان من شراره ي ديگر نيست
من با لبان سرد نسيم صبح سر مي كنم ترانه براي تو
من ان ستاره ام كه درخشانم هر شب در اسمان سراي تو
در دل چگونه ياد تو ميميرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو ان خزان دل انگيزاست
اما من ان شكوفه ي اندوهم كز شاخه هاي ياد تو ميميرم
شب ها ترا به گوشه ي تنهايي در ياد اشناي تو مي جويم
اينجا منم بيش از تو
برهنه در چشمانت
اميد دارم با هر بوسه
من اين گونه شده ام كه باور كنم نه هيچ كس نمي توانست فقط به خاطر خودم دوستم داشته باشد
خوب و بد
از اول تا اخر
بهايش اهميتي ندارد
گذشته اهميت ندارد
چشمان تو انچه را كه مي خواهند مي بينند
دل تو حقيقت را انچه مي كند كه تو مي خواهي
باور كني
تو نمي تواني از عشق بگذري
عاشقت بودن بيش از خود را دوست داشتن است
چيز هايي را فاش مي كند كه من هرگز نمي گفتم
جرات كردن براي به خطر انداختن حتئ زندگي
تو نمي تواني از عشق بگذري
كسي ديگر نخواهد بود
سعي كردم باور كني تو تقريبا هيچ چيز برايم نبودي
در ميان همه ي دروغ ها
تعقيب يك رويا
و در اخر يافتن
اري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
امشب از اسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذ ها پنجه هايم جرقه مي كارد
از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است
انچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر اورياس است
اه بگذار گم شوم در تو
كس نبايد ز من نشانه ي من
داني از زندگي چه خواهم
من تو باشم.تو.پاي تا سر تو
زندگي گر هزارباره بود
باره دگر تو بار دگر تو
امشب كسي كه خودش هم عين نامش غمگين بود و از عشق سرخ به من اموخت
كه كاهي انسان مي گريد
بدون انكه چشمانش خيس شود وتنها علامت گريه
تر شدن چشم نيست و من اندكي بعد از خودم دلتنگ مي شدم
كه كساني كه بي چشم خيس گريه مي كنند ........ ابري ترند
سبك هم نمي شوند
دل وان هم مي لرزد اشك هم كه نمي ريزند پس خيالشان ناراحت ترست
براي او دعا مي كنم كه مثل خودش باشد ...نه اسمش
چون سرخ مثل حقيقت و مثل مقدساتم
نام شعر : گل آئينه
شبنم مهتاب مي بارد.
دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.
مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح .
مرز مي لغزد ز روي دست.
من كجا لغزيده ام در خواب ؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آيينه.
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
او ، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:
مو پريشان هاي باد!
گرد خواب از تن بيفشانيد.
دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،
دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.
مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.
او ، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خاموشي:
در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،
خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.
حوريان چشمه با سر پنجه هاي سيم
مي زدايند از بلور ديده دود خواب.
ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.
تار و پود خاك مي لرزد.
مي وزد بر نسيم سرد هشياري.
اي خداي دشت نيلوفر!
كو كليد نقره درهاي بيداري؟
در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:
اي در اين افسون نهاده پاي،
چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!
باز كن درهاي بي روزن
تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.
- حوريان چشمه ! شوييد از نگاهم نقش جادو را.
مو پريشان هاي باد !
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.
حوريان و مو پريشان ها هم آوا:
او ز روزن هاي عطر آلود
روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،
لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.
اي خداي دشت نيلوفر!
باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رويا.
- كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب ؟
دست هاي شب مه آلود است.
شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.
كيست اين آتش تن بي طرح رويايي؟
اي خداي دشت نيلوفر!
نيست در من تاب زيبايي.
حوريان چشمه درزير غبار ماه :
اي تماشا برده تاب تو!
زد جوانه شاخه عريان خواب تو.
در شب شفاف
او طنين جام تنهايي است.
تار و پودش رنج و زيبايي است.
در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:
او طنين جام تنهايي است.
تار و پودش رنج و زيبايي است.
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:
من درونم نور- باران قصر سيم كودكي بودم،
جوي روياها گلي مي برد.
همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.
پنجه ام در مرز بيداري
در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.
اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!
دور از هم ، در كجا سرگشته مي رفتيم
ما ، دو شط وحشي آهنگ ،
ما ، دو مرغ شاخه اندوه ،
ما ، دو موج سركش همرنگ ؟
مو پريشان هاي باد از دور دست دشت :
تارهاي نقش مي پيچد به گرد پنجه هاي او.
اي نسيم سرد هشياري !
دور كن موج نگاهش را
از كنار روزن رنگين بيداري.
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند:
ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
بشكند گر پيكر بي تاب آيينه
او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،
او. گل بي طرح آيينه.
او ، شكوه شبنم رويا.
- خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.
كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟
او ، خداي دشت نيلوفر،
جام شب را مي كند لبريز آوايش:
زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.
مو پريشان هاي باد
با هزاران دامن پر برگ
بيكران دشت ها را در نورديده ،
مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.
رنگ مي بازد شب جادو
گم شده آيينه در دود فراموشي.
در پس گردونه خورشيد ، گردي ميرود بالا ز خاكستر.
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
با غبار آبي گل هاي نيلوفر:
باز شد درهاي بيداري.
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد.
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم.
روزن رويا بخار نور را نوشيد.
خيلي وقت بود كه نبود.انقدر نرم و بي صدا رفت كه حتئ نگاهم به اندازه ي به اندازه ي امتداد يك تعجب
پرسشگرانه نلرزيد" سقف اغلب خيس چشمانم
يك ترك كوچك بر نداشت....................
يك چيز مهم او خودش گفت و لحنش تائيد كرد كه هنوزم دوستم دارد
نمي دانم اما فكر مي كنم راست گفته.....
او اهل دروغ نيست.او هنوز دوستم دارد
گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن
تا كجا چشم به اين جاده فراموشش كن
دست بردار از او خاطر بازي كافيست
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
گفتم اين تكه غزلرا بفرستم نزدش
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
به شما بر نخورد پاي غزل بود كه شكست
اتفاقي ست كه افتاده فراموشش كن
آرزو...
آرزوهایت را یادداشت کن
خداوند آنها را فراموش نمی کند
اما
تو از خاطرت می رود
آن چه امروز داری...
خواسته دیروزت بوده است.
تو اگر ميدانستی
که چه درد دارد و چه زخمی دارد
.:خنجرازدست عزيزان خوردن:.
هرگز از من نمی پرسيدی
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که هر روز همه رو ببيني جز اوني كه دوست داري و فکر مي کني
به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
همه شب در دل اين بستر جانم ان گمشده را جويد
زين همه كوشش بي حاصل عقل سر گشته به من گويد :
اي بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمي او را
اين خطا بود كه ره دادي به دل ان عاشق بد خو را
ان كسي را كه تو مي جويي كي خيال تو به سر دارد
بس كن اين ناله و زاريي را بس كن او يار دگردارد
كجايي اي يگانه ترين يارم ؟؟؟
كجايي؟
به اميد چه چيز؟ چه كس تنهايم گذاشتي؟
در سكوتم اوايي ست كه تو را مي خواند
كسي مانند من تنها نماند به راه زندگاني وا نماند
خدايا در قفاي كاروان ها غريبي در بيابان جا نماند

من خواب دیده ام که کسی می آید......
من خواب یک ستاره را دیده ام.....
و پلک چشمم هی می پرد ..... و کفشهایم هی جفت می شوند ... و کور شوم اگر دروغ بگویم...
من خواب آن ستاره را وقتی که خواب نبودم دیدم ......
کسی می آید .... کسی بی صداتراز همیشه .....کسی دیگر .... کسی بهتر ....
کسی که مثل هیچکس نیست ..... و مثل آنکسیست که باید باشد .....
چرا من اینهمه کوچک هستم ..... که در خیابانها گم می شوم .... چرا پدر که
اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود .... کاری نمی کند که آنکسی که
به خواب من آمده است ، آمدنش را جلو بیاندازد......
من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....
چرا پدر فقط باید در خواب ، خواب ببیند.....؟
من پله های پشت بام را جارو کرده ام ..... وشیشه های پنجره را شسته ام .....
کسی می آید ... کسی که در دلش با ماست ..... در نفسش با ماست ....در صدایش با ماست ...
کسی می آید .... بی صداتر از همیشه ....
کسی می آید ..... کسی از باران .... کسی از صدای شرشر باران ..... از میان
پچ پچ گلهای اطلسی ...... کسی که مثل هیچکس نیست .....
من خواب دیده ام.....
وقتي ستاره ي من شدي هيچ تلسكوپي هنوزتورا نديده بود و يا كشف نكرده بود
وقتي كهنشان من بودي هيچ منجمي هنوز به ديدنت پي نبرده بود
وقتي دلم به چشمانت ميدان داد
هنوز كسي نمي دانست دايره چيست.
وقتي رنگين كمان صدايت كردم همه به ان چيزي كه بعد باران از در مي امد مي گفتند: مهمان هفت رنگ ناخوانده
وقتي تو زيباي من شدي هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا شناخته نشده بود
وقتي صدايت كردم هنوز كسي معني انعكاس صدا رادر كوه ها را نمي فهميد
من در كوه صدايت كردم و همه از صدايي كه برگشت ترسيدند
و من شادمان شدم از اينكه هيچ رقيبي تو را از من جدا نخواهد كرد
اما افسوس كه من با انكه رقيبي نداشتم كه بخواهد تو را از من بگيرد
تو از من گذشتي
وقتي عاشقت شدم همه گم شدند
وقتي پيدات كرده بودم همه گم شدند
ديگر دست من نيست
سالهاست كه بي وفايي جرم نيست
با زندگي بدون من چگونه اي ؟
حال شقايق هاي قلبت چطور است؟
با خلوت سخت و سكوت چگونه تا مي كني ؟
با بهانه هاي كودك قلبت چه مي كني ؟
نبودنم را چگونه برايش توجيه مي كني ؟
فكر عشق تازه اي باش
كودك قلبت افسرده مي شود
شقايق ها مي پلاسند
به تعويض عشق عادتشان بده
به قانون و مجازات فكر نكن
سالهاست كه بي وفايي جرم نيست
اگر چيزي درونت جوشيد و سوخت
آن ديگر دست من نيست
بيشتر انسانها وجدان دارند...
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در ان هیچ کسی نیست که دور بیشتر عشق قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از ارزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به ابی ها دل خواهم بست نه به دریا
پشت دریا ها شهری است
که در ان وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
*** (سهراب سپهری)
یک چیز را می دانی؟
من همیشه منتظرم...
اما انگار که زمین به قدمهایت دلبسته باشد
و من ساکن خوش باور آسمان
تو درنگ می کنی
دم به دم
و من برای رسیدنت
معتاد می شوم به باران
ترنم تنهاییم را میشنوی؟
نگاهم روی آیینه می چرخد
در خانه صدای درد پیچیده
آسمان سیاه شده
تا ستاره ها یک به یک به فراموشی سپرده شوند
-چشمهایم را می بندم-
و خط به خط دلتنگی را آغاز می کنم.
به امید روزی که ترنم تنهایی دلتنگیهایم را
تو خواننده باشی...
فـرهـنـگـسـرا
گل اميد
هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب
به خنده خنده بنوشيم ‚جرعهجرعه شراب
در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست
كـه خوش به جان هم افتـادهاند آتش و آب
فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار
مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب
بهجـام هستيما اي شرابعشقبجوش
بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب
گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن
بـيا و يك نفساي چشم سرنوشت بخواب
مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد
بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب
--------------------------------------------------------------------------------
آواره
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار
ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار
هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت
سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه
گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد
اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ